تبلیغات
کلبه ی عشق - داستان عشق واقعی
 
کلبه ی عشق
از قیافت معلومه خیلی بامرامی پس نظر نداده نری
درباره وبلاگ


نام : گمنام
شهرت : سرگردان
زادگاه : محراب غم
تاریخ تولد :در یکی از روزهای بارانی
شماره شناسنامه : نامفهوم
مدت محکومیت : حبس ابد
نام پدر : کوه رنج
نام مادر : فرشته ی غم
نام پدربزرگ : درویش تنها
نام مادربزرگ : سلطان غم
قد:كمتر از خاك
وزن:به سنگینی بغض چند ساله
رنگ چشم:بارانی
رنگ مو:همرنگ درد
مقطع تحصیلی:پایه آخر بد بختی
گناه:انسان بودن
جرم:به دنیا آمدن
محکومیت:زندگی کردن
زمان رهایی:مرگ
چراغم :خاموشی
سقفم :آسمان
مونسم : شب
کارم : حسرت
یادم : فراموشی
دردم : فراغ
فریادم : سکوت
آرزویم : مرگ
زندگیم :سیاه پر کلاغی
امیدم :ناامیدی
آدرس : خیابان غم –
میدان تنهایی – چهارراه بدبختی –
خیابان رنج – کوچه غربت –
پلاک ناباوری
*********

مدیر وبلاگ : Ayub Hoseyni
پیوندها
نویسندگان
نظرسنجی
عشق از دیدگاه شما به چه معناست؟









آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
چهارشنبه 1390/10/14 :: نویسنده : Ayub Hoseyni

داستان عشق واقعی

مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند.آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.

زن جوان: یواش تر برو، من می ترسم.
مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره.
زن جوان: خواهش میکنم ، من خیلی می ترسم.
مرد جوان: خوب، اما اول باید بگی که دوستم داری.
زن جوان: دوستت دارم، حالا میشه یواش تر برونی.
مرد جوان: منو محکم بگیر.
زن جوان: خوب حالا میشه یواش تر بری.
مرد جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری، آخه نمیتونم راحت برونم، اذیتم میکنه.

روز بعد ، واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود: برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت. مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود. پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند. دمی می آید و بازدمی میرود. اما زندگی غیر از این است و ارزش آن در لحظاتی تجلی می یابد که نفس آدمی را می برد.

شاد بودن، تنها انتقامی است که میتوان از زندگی گرفت . ارنستو چه گوارا

نظر ندادی ها






نوع مطلب : مطالب اصلی وبلاگ، عشق...........()، 
برچسب ها : داستان عشق واقعی، داستان واقعی، عشق، داستان عاشقانه، داستان عاشقانه واقعی،